سکوت دم صبح روستا، مرا به پشت پنجره کشاند .از صدای برو بیای دیروز اهالی به خانه کدخدا، با اون شیروانی آجری رنگش که نشاط و شادی اهالی را نشان میداد، دیگه خبری نبود !
عطر نان تازه همسایه روبرویی ، روستا را پر کرده است ! علی رغم سرمای سوزان روزهای آخر پاییز، دیشب عروسی زری کوچیکه دختر ته تغاری کدخدا به خوبی و خوشی تمام شد، امروز اهالی انگار حالی برای سرو صدا ندارن !
همه جا سکوت است و سکوت !
برچسب:
نویسنده: پارسا حسنی
برچسب:
نویسنده: پارسا حسنی